تبليغاتX
كلاس شماره 30 - جارو دستی بلند...
 

هوای این روزهای تهران مثلن سرد است اما من زیاد سردم نمی شود و فکر کنم به خاطر "رواکوتان"هایی باشد که در حال مصرف هستم...امشب هم یکی از آن شبهای سرد را با بستن دکمه کتم برای اولین بار٬ تجربه کردم(یعنی برای اولین بار بود که دکمه این کتم رو از هرچه خریدمش٬ بستمش!)...

از مترو تا خونه رو باید پیاده گز کنم و شاهد هم تهرانیهایی! باشم که عشقشان خرید از مراکز خرید هفت حوض است آن هم به شدت و کیفیت هر چه تمام تر...من همیشه مقابل یک مغازه ایست می کنم و واردش می شوم و آن هم فروشگاه "سه نان" است تا هفته ای یک بار نان خرمایی بخرم.

امشب داشتم تنها می آمدم و سرما هم بی اثر بود و برعکس خیلیها که از این هوای سرد فراری تشریف دارند بنده در کمال لذت به سمت منزل قدم می زدم...برای اینکه زودتر به مقصد نهایی واصل شوم کوچه پس کوچه ای را می آیم که یکی از میدانهای ۱۰۰ عدد نارمک در آن واقع است...

میدان کوچکی است و کمتر آدمهایی را دیدم که روی نیمکتهای این فسقله میدان بنشینند و حال کنند...امشب به این میدان که رسیدم دیدم تنهای تنهاست و حتی گربه ها هم محل آن نیمکتها و میدان نمی گذارند...در سکوت میدان آن حسهای "نگینی" سراغم آمد و با خودم گفتم میدان چقدر در این تنهایی زیباست و خلوتش هم به آدم آرامش می دهد...

آن طرفتر یک آقایی را دیدم که با گرم کن دارد به سمتم می آید و یک جاروی دسته بلند هم به همراه دارد! کمی که جلوتر آمدم دیدم آن جاروی دسته بلند٬ سگ کوچولویی تشریف دارد که با قلاده دارد به همراه صاحابش از هوای میدان لذت می برد!!!

وقتی این سگ جان٬ من را دید به سمتم آمد و ای کاش نشسته بودم و نازش می کردم ولی حتی محل سگ هم بهش نذاشتم و به راه خودم ادامه دادم...

هوا و حال آن لحظه میدان و باد سردی که می وزید و ماشینهایی که دور میدان پارک شده بود و خانه هایی که از سوز سرما سکوتشان را به دست گرمای وسایل گرما آزا داده بودند و باقی حسهای بنده دست به دست من داد تا این حس را مشترک بنمایم و سرتان را به درد!

پ.ن: امروز اول اسفند هست و من هم که دختر همین ماه تشریف دارم...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 19:38 توسط همکلاسی |