تبليغاتX
كلاس شماره 30


از فواید بیدار موندن تا صبح تو این ده شب موارد زیر به خصوص در این لحظه حاصل شد که به آن اشاره می شود! :

باز هم آهنگی که از دور شنیده می شود حتی این وخت صب! البته برای این وخت صبح این صدا کمی بلند است اما خب برای من جالب است!

غار غار کلاغ و صدای لاستیک ماشینهایی که از هم اکنون رفت و آمدشان به منظور کسب شاید لقمه ای نان و آلوده تر کردن هوای تهران شنیده می شود!

صدای دزدگیر ماشین که گاه و بیگاه در نصفه نیمه های شب شنیده می شود!

سردرد و گرسنگی من که ناشی از هیچ خوری است!

یک ساعت و خورده ای قبل هم صدای خش خش رفتگر شنیده می شد و داشتم با خودم فکر می کردم آخر در این ساعت از شب چشمش چگونه زباله ها را می بیند که تند و تند با یک خش آنها را می روبد؟!

باد هم نرم نرمک می وزد و تا می خواهم درباره اش بنویسم بیشتر خودابرازی می کند!

خوش به حال موتور سواری که همین الان در این هوای خنک دارد موتورسواری می کند و ویراژش را ناخواسته به رخ زخم آلود من می کشد!

پایان: دلم بعد از زرشک پلو با مرغ و زیره یک شمال حسابی می خواهد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 5:0 توسط همکلاسی |


در این شبهای بی خوابی و بیکاری، تنها موجودی که حتی بیشتر از آدمیزاد و کتاب، همراهم هست شاتل جان می باشد!

اطلاعاتی درباره فرانسه میخوندم که برخی از آن جهت تنویر افکار عمومی در ادامه مطرح می شود البته تمام موارد زیر اندکی خلاصه شده و برخی هم حذف.

1. تعطیلات رسمی در فرانسه ۱۱ روز است، در صورتی که این ایام به عنوان مثال روز پنج شنبه باشد با توجه به تعطیلی شنبه می توان روز جمعه از بین التعطیلین استفاده کرد.

اول ژانویه روز اول سال

اول مه عید کار

هشتم مه پایان جنگ سالهای ۱۹۴۵-۱۹۳۹

چهاردهم ژویه روز ملی فرانسه (انقلاب فرانسه)

۱۵ اوت عروج حضرت مریم

اول نوامبر گرامیداشت مردگان (اموات)

یازدهم نوامبر آتش بس جنگ سالهای ۱۹۱۸-۱۹۱۴

بیست و پنجم دسامبر نوئل

و سه جشن عید پاک در ماه آوریل، پنج شنبه عروج حضرت مسیح درماه مه، روز نزول روح القدس بر حواریون یکشنبه یا دوشنبه در ماه مه یا ژوئن تعطیلات رسمی هستند که تاریخ آنها متغیر است.

2. در حین انجام مراحل ثبت نام و به هنگام درخواست کارت اقامت به چند قطعه عکس نیاز می باشد. عکس را می توان در شهرداری های، ‌ایستگاهها و بعضی از سوپرمارکتها توسط دستگاههای عکاسی اتوماتیک گرفت. هزینه ۴ قطعه عکس چهار یورو می باشد.

3. تعرفه حمل و نقل تاکسی ها بشدت کنترل می شود و تمامی آنها مجهز به تاکسی متر می باشد. برای مثال مسیر فرودگاه شارل دوگل تا مرکز شهر پاریس بیش از ۴۰ یورو می باشد. و یک کورس متوسط در پاریس حدود ۱۵ یورو، توجه داشته باشید که کرایه ها به هنگام شب، روزهای یکشنبه و ایام تعطیل افزایش می یابد.

4. شبکه راه آهن بسیار توسعه یافته است و حتی با قطار فوق العاده سریع TGV تلاش می کند تا با هواپیما رقابت نماید. شبکه راه آهن توسط شرکت ملی راه آهن SNCF اداره می شود. بر حسب مدت اقامت ، ‌سن و تاریخ دریافت بلیط، تعرفه های تخفیفی متعددی وجود دارد.

جهت کسب اطلاعات بیشتر می توان با شماره ۰۸۳۶۳۵۳۵۳۵ یا با سایت اینترنتی http://www.sncf.com/ تماس حاصل نمود.

5. در فرانسه، پزشکی آزاد است و هرکس می تواند پزشک خود را انتخاب نماید. معهذا به شما توصیه می شود تا از پزشکانی که با بیمه تامین اجتماعی قرارداد دارند و تعرفه های ثابت تامین اجتماعی را به کار می بندند مراجعه نمایید. این تعرفه برای پزشکان عمومی ۲۰ یورو و برای پزشکان متخصص حداقل ۲۴ یورو می باشد. ٧٠ درصد این مبلغ مسترد می گردد.

ویزیتهای پزشکی که در خانه انجام می شود، ویزیتهای آخرهفته (تعطیلات) و ویزیت روزهای خاص تعطیل گرانتر است.

6.رستورانای محلی مرکز ملاقاتها و زندگی اجتماعیه اما بیشتر مردم ترجیح میدن شبا رو تو خونه خودشون سر کنن و همیشه چشم به راه تعطیلات آخر هفته ان. تو دید و بازدید خیلی رسمی اند و اغلب بدون اطلاع قبلی خونه هم نمیرن. 15 تا 20 دقیقه دیر رفتن معمولیه اما بیشتر از اون بی احترامی به حساب میاد و واسه صاحبخونه اغلب یه بطری مشروب یا یه هدیه کوچیک میبرن.

 صاحبخونه های فرانسوی احساس میکنن که اونا باید پاسخگو و مسئول سرگرمی، راهنمایی و سازماندهی و چیدمان مراسم باشن و رهبری گفتگوها رو دست بگیرن و غیره. از مهمونا انتظار میره که به میزبان احترام بذارن. بجز وقتی که اونا خیلی رفیق باشن، انتظار نمیره که مهمونا زیادی از خودشون پذیرایی کنن و به قولی به خودشون برسن.همچنین مهمه که از غذا و مشروبات تعریف کنن، چون آشپزی خوب موضوعیه که باعث غرور و افتخار هر خونه فرانسویه.

توضیح: هر کاری کردم رنگ زمینه این فونتها تغییر نکرد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:41 توسط همکلاسی |


در آستانه کنکوری که خیر سرم این همه براش خوندم از دیروز مبتلا به جناب آقای یا سرکار خانم آبله مرغان شده ام!!!

دقیقن چرااااااا؟ نمی دونم! عجب کنکوری بشه به خدا! 

البته می دونم که بیماری واگیرداری هست اما با کمال پروووووویی می رم کنکور می دم!

چاره کار یک جفت دستکش هست و یک دونه ماسک

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:20 توسط همکلاسی |


همکارم ماموریتی رفته بود شمال و برامون لواشک و ترشک آورده بود به شدت...منم صبحونه لواشک خوردم و تاوانش رو از ظهر تا الان به صورت سردرد دارم پس می دم(اما حال کردم)...

یکی دیگه از همکارام لواشک خواست و چون متقاضی زیاد شد باید لواشک رو قیمه قیمه می کردیم...همون همکارم که رفته بود شمال یه قیچی کوچولو تو کیفش داشت که با اون لواشک را قیمه غرمه کرد و به همه داد! اما نصفه های راه دیگه قیچی جواب نمی داد و یهو گفت: "یاد دیالوگ بازیگر فیلم 127 ساعت افتادم که برای بریدن دستش از قیچی استفاده می کرد و می گفت قیچیش چینی هست و دست رو خوب نمی بره!"

فیلم " 127 ساعت" رو دیدم اما دیالوگاش دیگه زیاد یادم نمیاد...نمی دونم چند نفر از شماها این فیلم رو دیدین اما ماجرای صخره نوردی هست که کنجکاویش کار دستش می ده و بر اثر سقوط به یه ناکجا آبادی یک تخته سنگ هم رو دستش فرود میاد و 127 ساعت اونجا زندانی می شه تا اینکه مجبور می شه خودش دستش رو قطع کنه تا بتونه از اون وضعیت فرار کنه...

در این میانه اتفاقاتی می افته و برای بقا مجبور می شه حتی از خون خودش تغذیه کنه!

دارم با خودم فکر می کنم واقعن اگه جای این پسر بودم منم همین کارو می کردم یا همون 24 ساعت اول که آب بطریم تموم می شد منتظر می شدم تا مرگ بیاد روی ماهم رو ببوسه!

این فیم آدم رو تو موقعیتی قرار می ده که مجبور می شیم به این شرایط پیش اومده فکر کنیم!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:45 توسط همکلاسی |

 

امروز سالگرد پدرم بود و به خاطر شیرینی که برای این مناسبت بین بعضی از همکاران پخش کردم حسابی تبدیل به علامت سوال شدم!

به هر کی تعارف می کردم طبیعی بود که بپرسه مناسبتش چیه اما کلن به جز معاون همه رو پیچوندم که البته عواقبی هم در پی داشت!

یکی از بچه ها گفت به به دستتون درد نکنه جعبه شیرینی رو بذار و برو!

اون یکی می گفت مبارکه!

بغلیش گفت حالا که نمی گی هر چی هست خیر باشه و مبارک!

یکی از دخترها که شیرینی هم نخورد سوال کرد شوهر کردی؟( حالا من با لباس سرتاسر مشکی رفته بودم سرکار امروز) گفتم نه شوهر نکردم! بعد پرسید بچه دار شدین؟؟؟؟؟

به معاون که رسیدم چون باید با بقیه اندکی فرق داشته باشه بهش گفتم: اگه بین خودمون بمونه امروز سالگرد پدرم هست.

رفتم تو طبقه خودمون و یکی از بچه ها پرسید مناسبتش چیه؟ شرط بندی کردی و باختی حالا شیرینی آوردی؟؟؟

چند دقیقه گذشت تا اینکه آبدار چی زنگ زد به داخلیم!

آبدارچی: بچه ها می پرسن چرا شیرینی آوردی؟شوهر کردی؟ آخه به همه شیرینی ندادی

من: نه شوهر نکردم

اوشون: پس چرا شیرینی آوردی و به همه ندادی؟؟!

من: خب آوردم که دلیل نمی شه به همه شیرینی بدم( آخه من از خیلی از بچه های تحریریه به لطف برخی خلقیاتم خوشم نمیاد!)مناسبتش رو هم اگه می خواستم بگم گفته بودم

خلاصه اینکه یه بار دیگه زنگ زد و باز همون سوال جوابها تا حدی تکرار شد!

بهش گفتم چقدر بچه های شما بیکارن که می شینن یه جا و فقط رصد می کنن و ببینن کی شیرینی آورده و مناسبتش چیه.

کلن باید تو همه چیز دخالت کنیم...ااااااااااااااااااااااااااااه بدم میاد از آدمهای احمقی که چاشنی فضولی دارن!

این شیرینی بردن و تعارف کردن تجربه ای بود که یادم داد........نمی گم چی! چون پسر خواهرم میاد وبم رو می خونه بعد مسخره م می کنه مثل همیشه

بعد توی گلاب به روتون دستشویی یکی از بچه های گروه عکس که ازش بالا میارم منو دیده می گه: تو شوهر کردی؟؟

من: چطور؟

می گه: بهت که نمیاد شوهر کرده باشی!(نیست آدما وقتی شوهر می کنن ابروهاشون کلن یه جوری می شه و شاد می شن و البته تابلو!!!)

پرسید: نامزد کردی یا عقد؟

من البته توی دلم: (نکبت آخه به تو چه) در ظاهر: نخیر نامزد ندارم اما در گیرودارش هستم

بعد کلی شروع کرد به نصیحت کردن و اینکه داره به خاطر خودم یه سری حرفا می زنه! دیگه خبر نداشت که من تیریپ ازدواج سنتی نیستم!

یعنی بدم میاد از این دختر جماعتهای خاله زنک و پر مدعاهاااااااا دلم می خواد بزنم چک و چونه شون رو له کنم همچین که دیگه سگ هم نگاشون نکنه!!!!!!!!! (تند شد؟؟)

بی ربط: دلم هوای زرشک پلو با مرغ و زیره کرده! خیلی!

یه زبونک گنده برای سینا( خواهرزادم)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:51 توسط همکلاسی |

 

هم اکنون در حال برطرف کردن وجدان دردم هستم!

نمی شه اسمش رو گذاشت درس خوندن اما مثلن دارم فقط تست می خونم...تازه از اینترنت هم برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد سوالاتی که می خونم کمک می گیرم!

به این می گن درس خوندن پیشرفته در حد کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد!

رئیس مرکز آزمون دانشگاه آزاد هم بهم گفت به خاطر انتخاب واحد دره ه ه ه ه پیت قیامدشت!شانس قبولیم بالاست!

ببخشید دیگه...بضاعتمون در حد قیامدشت و این چیزاست دیگه! ایشالا دکتری جبران می شه و می رم اتریش! قول می دم!

سال قبل به علت قبولی در واحد علوم تحقیقات یزد و بعد مسافت تا تهران و شرایط سخت کاری نشد برم سر کلاس...روابط عمومی مرکز آزمون بعد از یک ترم و نیم که از سال تحصیلی گذشته مخم رو زد طی نامه ای از مرکز آزمون بخوام تو واحدهای نزدیک تهران اجازه درس خوندن بهم بدن!

یعنی اگر قبول کنن درس بخونم دیگه نیازی به کنکور دادن نیست اما ۳۰ هزار تومن زبون بسته از اون طرف می ره تو جیب آقای فرهاد دانشجو!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:9 توسط همکلاسی |

 

داشتم لیست ملزومات منزل را برای چسباندن به در یخچال ردیف می کردم که باز هم صداهای مورد علاقه من از همسایه های همجوار شنیده شد و هم اکنون نیز در حال شنیده شدن است!

صدای همان خانوم خواننده از واحد بغلی...

صدای جیغ و داد بچه ها از چند خانه آنورتر...

صدای بیل زدن زیر شن و ماسه برای اتمام مجتمع مسکونی پشت خانه...

و...باز صدای همان خواننده!

همه این موارد به اضافه صدای غر غر کردن یخچال خانه ما با هم مخلوط شده و تبدیل به سمفونی عصر جمعه شده اند!

جیغ بچه ها نشان می دهد که دارند انتقام درس و مشق هفته گذشته شان را از عصر روز جمعه ای دریافت می کنند!

زندگی در جریان است و من اما هنوز برای درس خواندن تا یک ماه آینده در حال تنبلی هستم!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 19:23 توسط همکلاسی |

 

هووووووووف(دقیقن هنگام نوشتن اینجوری که نوشتم نفس کشیدم!)

به روایتی امروز تولد بنده است! همه می گن خب دو روز دیگه صبر می کردی و اول فروردین به دنیا میومدی اما خب چه کنم؟! من از همه عذر می خوام

امروز تنها هدیه ای که به خودم دادم این بود که امشب به سمت شیراز پرواز می کنم و دقایقی قبل بیسکوییت زمان بچگی هایم رو که فقط در شیراز دارد، خوردم...

توی چند روز مونده به سال آینده فقط دوست دارم سکوت کنم...حتی امروز که دقایق آخر ۲۰ سالگیهام رو دارم پشت سر می ذارم!

حرف زیادی ندارم برای گفتن و نوشتن...از شاتل عزیز، از لپ تابم، از شما، از خودم، از آلبوم "هیچ هیچ هیچ" شاهین نجفی، از کارم، از خانه جدیدم و از نفسی که هر روز من را به روز دیگر بودن مهمان می کند، ممنونم...

امسال هر چند یادگرفتنیها داشتم اما تازه بعد از هزاران ثانیه که از زندگیم گذشت تازه امسال یادتر گرفتم که " گذشت" چیز خوبی است! تنها به یک دلیل و آن این است که گذشت تنها باعث آرامش خودمان می شود و گور بابای همه چیز که در پس این گذشت به دست می آید!

پی نوشت: سال تحویل و در کنار آرامگاه حافظ به یاد همه هستم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:2 توسط همکلاسی |

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 18:48 توسط همکلاسی |

 

از وقتی تصمیم گرفتم درس خوندن رو شروع کنم هوس کردم مثلن نکات مهم رو توی سررسیدی بنویسم که سال ۸۴ از استاد روزنامه نگاریم هدیه گرفتم...

وقتی سراغش رفتم تا شروع کنم به نوشتن٬ یهو به یک سری دست نوشته ها از خودم برخوردم که شاخم رو به شدت درآورد!

دست نوشته هایی که فکر کنم محصول سالهای ۸۴ و ۸۵ بود و احتمالن مربوط به روزهایی می شد که داشتم برای دریافت مثلن دومین مدرک لیسانس درس کنکور می خوندم...یک تاریخ هم داشت که این بود: ۱۳۸۴.۹.۱۳

حتی زمان و فصل این نوشته ها رو هم به یاد ندارم اما واقعن دست خطم نسبت به ۶ سال قبل هیچ تفاوتی نکرده به جون خودم و همچنان یه جور خاصی بد خط و خوش خطم!

تمام سالهای تقویمی زرتشتی٬ ترکی٬ یونانی و هندی رو توی این سررسید نوشته بودم٬ بخشی از کتاب زنان حرمسرا در زمان قاجار و کلی دست نوشته دیگه رو پیدا کردم...

هر چی جلوتر می رفتم نوشته هایی می دیدم که حتی نمی دونم منابعشون از کجا هست و این برام خیلی جالبه که چقدر تا ۶ سال پیش تفاوتها و فراموشیها دارن خفه م می کنن...

میون این دست نوشته ها یک سری جملات دیدم از برخی زنها و مردهایی که به تجربیات زندگی مشترک رسیدن و احتمالن بنده اونا رو از کتابی که حتی اسمش رو نمی تونم به یاد بیارم٬ کش رفتم...

تا اینکه تصمیم گرفتم تو همین سررسید شروع کنم به جزوه نوشتن برای کنکور اما مجبور شدم از آخر سررسید برای نوشتن استفاده کنم و جالب اینجاست که از آخر این تقویم فلک زده هم برای نوشتن خلاصه هایی از تاریخ روزنامه نگاری استفاده کردم تا اینکه رسیدم به اواسط جناب سررسید بیچاره!

اما خدا رو شکر اکثر صفحات این تقویم خالی بود و شروع کردم به نوشتن تا شاید بعد از صد سال باز سراغش بیام و گوشه چشمی بهش بندازم...

خیلی دلم می خواست الان یک تصویر از کف دستم رو در این مجال مجازی نشونتون بدم! چون دارم برای اولین بار جزوه هام رو با روان نویس می نویسم...از اونجایی که فرهنگ استفاده از این پدیده روانتر از خودکارو ندارم٬ کف دست راستم کامل سرمه ای و سبز تشریف داره الان!

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:49 توسط همکلاسی |

 

هوای این روزهای تهران مثلن سرد است اما من زیاد سردم نمی شود و فکر کنم به خاطر "رواکوتان"هایی باشد که در حال مصرف هستم...امشب هم یکی از آن شبهای سرد را با بستن دکمه کتم برای اولین بار٬ تجربه کردم(یعنی برای اولین بار بود که دکمه این کتم رو از هرچه خریدمش٬ بستمش!)...

از مترو تا خونه رو باید پیاده گز کنم و شاهد هم تهرانیهایی! باشم که عشقشان خرید از مراکز خرید هفت حوض است آن هم به شدت و کیفیت هر چه تمام تر...من همیشه مقابل یک مغازه ایست می کنم و واردش می شوم و آن هم فروشگاه "سه نان" است تا هفته ای یک بار نان خرمایی بخرم.

امشب داشتم تنها می آمدم و سرما هم بی اثر بود و برعکس خیلیها که از این هوای سرد فراری تشریف دارند بنده در کمال لذت به سمت منزل قدم می زدم...برای اینکه زودتر به مقصد نهایی واصل شوم کوچه پس کوچه ای را می آیم که یکی از میدانهای ۱۰۰ عدد نارمک در آن واقع است...

میدان کوچکی است و کمتر آدمهایی را دیدم که روی نیمکتهای این فسقله میدان بنشینند و حال کنند...امشب به این میدان که رسیدم دیدم تنهای تنهاست و حتی گربه ها هم محل آن نیمکتها و میدان نمی گذارند...در سکوت میدان آن حسهای "نگینی" سراغم آمد و با خودم گفتم میدان چقدر در این تنهایی زیباست و خلوتش هم به آدم آرامش می دهد...

آن طرفتر یک آقایی را دیدم که با گرم کن دارد به سمتم می آید و یک جاروی دسته بلند هم به همراه دارد! کمی که جلوتر آمدم دیدم آن جاروی دسته بلند٬ سگ کوچولویی تشریف دارد که با قلاده دارد به همراه صاحابش از هوای میدان لذت می برد!!!

وقتی این سگ جان٬ من را دید به سمتم آمد و ای کاش نشسته بودم و نازش می کردم ولی حتی محل سگ هم بهش نذاشتم و به راه خودم ادامه دادم...

هوا و حال آن لحظه میدان و باد سردی که می وزید و ماشینهایی که دور میدان پارک شده بود و خانه هایی که از سوز سرما سکوتشان را به دست گرمای وسایل گرما آزا داده بودند و باقی حسهای بنده دست به دست من داد تا این حس را مشترک بنمایم و سرتان را به درد!

پ.ن: امروز اول اسفند هست و من هم که دختر همین ماه تشریف دارم...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 19:38 توسط همکلاسی |

 

دارم بعد از ظهر و شب آرامی رو تجربه می کنم...پنجره باز هست و همراه با تکون خوردن پرده دارم آهنگ آروم و بسیار بسیار روح نواز همسایه رو می شنوم که یک خواننده زن خارجی داره می خونه اما نمی تونم حدس بزنم کدوم خواننده ست چون صداش خیلی دور هست اما به هر حال داره حسابی بعد از استرسهای صبح٬ من رو آروم تر از لحظه قبل می کنه...

خدا رو به خاطر این لحظه ای که داره بر من می گذره و سرشار از آرامش هست٬شکر می کنم...باد ملایمی داره حال گرمای شومینه خونه رو می گیره و در عوض به من حال می ده...بوی نم بارون و صدای بوق ماشینها و انبوهی از صداهای دیگه که همه برای من یه جور خاصی یعنی زندگی٬ دارن از بیرون شنیده می شن...

صدای جز و ولز کوکوی مرغ از توی ماهیتابه هم با صدای پیس پیس خوشبوکننده هوا که هر ۲۰ دقیقه یک بار یه ندا می ده هم تو خونه فسقلی من شنیده می شه...این خانم خواننده همچنان در حال نوازش دادن گوش وجودم هست و صدای ناخنهام روی کیبورد لپ تاپ هم حاکی از اینه که من دارم از حسم برای دوستان مجازیم می نویسم...

چه جالب٬ هر چند داره باد ملایم میاد و پرده آویزون پشت پنجره هم داره تکون می خوره اما اگه الان یک نویسنده ماهر کنارم بود٬ می گفت که این پرده داره باصدای خانم خواننده حرکات موزون از خودش ول می کنه! اون یکی پرده که بغل این یکی پرده رقصنده آویزون هست هیچ تکونی نمی خوره ولی!

هر چند صبح موبایلم به خاطر اخبار دانشگاه آزاد بالای ۲۰ باز زنگ خورد و حسابی بیچارگی کشیدم اما الان همه چیز عالیه و خدا این خانم خواننده رو از من نگیره...

خوشحالم که از این پنجشنبه زمستانی و بارانی دارم لذت می برم و ممنونم از خانم یا آقای سکوت که امروز مهمونش هستم حسابی...یخچال هم الان اعلام وجود کرد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 18:38 توسط همکلاسی |

 

دیروز که خیر سرمان تعطیل بود و بنده هم شیفت کاری داشتم٬ تصمیم گرفتم بعد از صد سال با بی.آر.تی برم خونه. با خودم گفتم امروز که تعطیله و همه در این هوای سرد تو خونه هاشون دارن حال می کنن٬ خب منم با اتوبوس برم خونه...مثلن خیر سرم خواستم به رفت و آمدم تا سرکار و خونه و بر عکس تنوع داده بشم(بخوره تو سرم این تنوع)

نزدیک ایستگاه اتوبوس که شدم دیدم چند تا اتوبوس خالی هم رد شدن و خیالم البته راحت که اتوبوسهای بعدی هم خلوت تشریف دارن!

القصه اینکه از شانس "نگینی"!!! من٬ تمام اتوبوسهایی که اومدن شلوغ بودن و حیرووون مونده بودم این همه زن آخه تو این اتوبوسها دارن کجا می رن؟؟!

چند تا از این بی.آر.تی ها که اومد٬ سوار نشدم و در انتظار رسیدن اتوبوسی خلوت دقیقه ها رو به دست ثانیه ها و بر عکس! می سپردم اما خبری از اتوبوس نبود در آن هوای سرد زمستانی.

بعد از ۲۰ دقیقه٬ یک اتوبوس تشریف آورد و به قدری شلوغ بود که باید با کمال زور و ستم واردش می شدی! فکر می کنید سوار نشدم؟ اتفاقن همون لحظه تصمیم گرفتم سوار این یکی بشم و خودم رو به علت حماقتی که به خرج دادم٬ تنبیه کنم تا دیگه من باشم در هر شرایطی به جز جمعه ها ساعت ۹ صبح دیگه هیچ وقت سوار این اتوبوسهای بی فرهنگ نشم!

سوار که شدم خانمهای کاملا بی محترم٬ در مدلهای مختلف خودشون رو یه جوری به یه جایی آویزون کرده بودن تا روی هم نیفتن٬ بنده ولی پاهایم را به عرض شانه هایم باز کردم تا محتاج در و دیوار اتوبس نشم!

خلاصه٬ تا رسیدن به مقصد که خیلی راه درازی هم در پیش داشتم خودم رو سرزنش کردم و همش به اینجانب می گفتم "حقته٬ زجر بکش٬ تا دیگه تو باشی احمق و دیوونه نشی و مترو مهربون و البته کمی خشن رو به این بی.آر.تی روانی زنجیری ترجیح بدی!"

البته از حواشی درون اتوبوس به علت خسته شدنتان می پرهیزم اما به هر حال آدمهای با فرهنگی سوار اون اتوبوس نمی شن و خب از آنجا که ۹۹ درصد خانمها طاقت ندارن یک دقیقه سنگینی کمر یا باسن خانم دیگری را در اتوبوس روی خود تحمل کنند٬ ناچار به بهره گیری از لغاتی می شوند که در این مقال نمی گنجد!

تنبیهم ادامه داشت تا اینکه رسیدم به مقصد٬ اما اونجا هم باید سوار یک اتوبوس دیگه می شدم تا برسم سر خیابون خونه و از اونجا تا خونه رو پیاده طی طریق کنم.

خودآزاری در هوای سرد همچنان ادامه داشت و تصمیم گرفتم مسیر رو تا خونه پیاده گز کنم تا حسابی آدم بشم و دیگه دست به اقدامات خود دیوانه کننده نزنم!

در آن هوای سرد بهمن ماه که باد در تمام روده و معده و گیجگاه آدم نفوذ می کرد بنده در کمال خونسردی به مدت ۴۰ دقیقه آغاز به پیاده روی کردم تا اینکه رسیدم به یک فروشگاه خشکبار فروشی و خوردنی مورد علاقه ام یعنی "تخمه گلپر" را خریداری کرده و تا دم در خانه اقدام به خوردن این تخمه ها البته با پوست کردم!

این بود انشای من درباره تنبیهم در یک عصر و شب زمستانی!

امیدوارم متنبه شده باشم البته!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:4 توسط همکلاسی |

 

دیشب ثبت نام کنکور ارشد دانشگاه آزاد تموم شد و همون سردبیر ما که تو پست قبلی دربارش نوشتم دقیقه نود تصمیم گرفته برای ارشد ثبت نام کنه!

به همکارم تو چت گیر داده بود که من هر جوری هست ثبت نام رو تمدید کنم تا این آقا بتونه ثبت نام کنه!!!

من بیچاره هم صد بار به رئیس مرکز آزمون و معاونش و همه زنگ زدم تا تمدید کنن اما همشون گفتن نمی شه و تا ده صبح امروز سایت باز می مونه تا بقیه ثبت نام کنن...

حالا هر چی به این آقای رئیس می گفتم خب مشخصاتتون رو بدین من ثبت نامتون کنم می گفت نه خودم این کارو می کنم اما سرعت اینترنت پایینه و نمی شه!

القصه صبح اس ام اس دادم که ثبت نام کردین؟ ظاهرن ثبت نام کرده بود! ازش پرسیدم کدوم واحد و رشته رو انتخاب کردین؟؟

می دونید چی جواب داد؟؟ 

دقین همون واحد و رشته ای که من انتخاب کردم!!

من: اااا؟ پس همکلاسی می شیم!

آقای سردبیر: اگه تو قبول بشی!!!

من(البته با کمی خالی بندی): من که دارم از الان می خونم!!!

البته بنده هنوز شروع به خوندن ننموده ام اما فکر کنم باید امروز برم از بالای کمد دیواری تمام جزوه هام رو بیارم پایین

هر چند می دونم تو کار جدیدش اونقدر سرشلوغ هست که فکر نکنم بشینم درس بخونه!

غیرتم داره درد می گیره اگه یه وقتی بد شانسی بهم رو کنه قهر می کنم می رم خارج!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 10:55 توسط همکلاسی |

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:17 توسط همکلاسی |

 

باید بگویم تا اطلاع ثانوی که نمی دانم چه زمانی است از گیر کردن دامنم در حواشی سکه و ارز و فک و فامیلاش رهایی دارم!

هر چند در دنیای خبرورزی غوطه ورم اما زندگی شخصیم را گرفتار مسائلی دیگر همانند کندی اینترنت و نبود فیلترشکن و گرانی چه و چه نکرده ام!

درست است که آویزان قبولی در دانشگاه آزاد شده ام اما هنوز درس خواندن را آغاز نکرده ام چون میدانم در آن واحدی که میخواهم قبول شوم جا برای من یکی هست! به هر حال دکتری گرفتن در اتریش رو عشقه!

به علت سختی کار در محل کار من٬ شیفت بودن در روزهای تعطیل٬عادتی ترک ناپذیر شده است...بنابراین بعضی روزهایم را که مثل امروز شیفت ندارم فقط و فقط به اینترنت بازی می گذرانم...

آیا می دانید سرک کشیدن به دنیای بی انتهای نت آن هم در نیمه شب به طوریکه لپ تاپ روی شکمتان و پتو روی سرتان و خودتان در تخت خواب یا رخت خواب به سر می برین یعنی چه؟!

البته این اقدام باید زمانی صورت گیرد که شما روز بعدش تعطیل باشید٬ناهار یا شامتان عین من آماده توی یخچال باشد٬ هنوز برای کنکور خواندن زود باشد و مجبور نباشید در مواقع حظ یا هز بردن از این نعمت دنیوی به سوالات همسر یا خانواده محترم جواب بدهید!!!

بهترین لذت دنیا در حال حاضر برای من٬ شرح این ما وقع بود و بس! فعلن هم که متاهل نیستیم تا فکرمان درگیر دلار و ارز و طلا و مسائل بعدتر از آن باشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 11:18 توسط همکلاسی |

 

چه زود زمان خرید عید و خانه تکانی و زدودن غم و غصه سال ۹۰ در حال فرا رسیدنه! چه زود باید باروبندیل یک سال پیرتر شدن و رفتن به سوی مرگ رو بست!

شنبه صبح برف زیبایی غافلگیرم کرد اما تلنگری بود برای اینکه یادم بیاد باید دو ماه دیگه روبوسی کنیم و به زور به بقیه عیدت مبارک رو همراه با یک نیشخند اجباری و یک دیس شیرینی نخودی تحویل بدیم!

باورم نمیشه به این زودی گذران عمر بار دیگه به مرحله تازه ای قدم می ذاره و ما بی خبر از ساعتها و دقایق به فکر خسته تر کردن روحی هستیم که ظاهرن خدا در اون دمیده! فکر نمی کنم کار خاصی براش کرده باشیم تا بیچاره کمی با ما حال کنه! من که یادم میاد فقط یه شمال رفتن حسابی بهم حال داد و چند تا چیز دیگه! البته اون چیزها بیشتر از سر دلبستگی و دوست داشتن بود و صد البته کار که برای روح و بیشتر به جهت گذران زندگی بود و اگر خدا بخواهد هست!

حتی سه نقطه های عزیزم هم نمی تونن تو این پست گویای فراتر از "نگین" باشن چون برف امروز و تلنگرش فقط سزاوار فرایندی به نام علامت تعجب هست و بس!

هر روز و هر روز در حال افتادن اتفاقاتی ست که به قول یک نویسنده به خودی خود خنثی هستند و ما به آنان معنا می دهیم! اما زمان و اتفاقات و عمر و شما و من گره ای بهم خوردیم که نمی دانم تا کجا!

شاید فقط بشه با سکوت و کمی تامل روح پر سوال و بی تاب رو آروم کرد! در آستانه ۳۰ سالگی قرار دارم و روحی بس بی تاب و خسته و پر ز نادانسته از آنم شده!

سال ۹۰ به کار و بار و حاشیه و عشق گذشت! اما به این فکرم برای این روح هم که شده چند تا چیز یاد گرفتم تا آرومش کنه و کمی خواب آلود تا خیلی چیزها رو در گذر زمان نبینه و نپرسه!!!؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:53 توسط همکلاسی |

 

دیشب ریاست جاسبی بر دانشگاه آزاد با ۵ رای به فرهاد دانشجو به سر اومد...لعنت به قدرت که تمام کثافتها و تعفنها رو به آدمی هدیه داده و هزار بار لعنت به پول...لعنت...

نه طرفدارجاسبی هستم نه طرفدار فرهاد دانشجو...از تخلفاتشون هم آگاهی کامل دارم...اما باز هم می گم لعنت به این پول و قدرت...دیشب صحنه هایی توی اون جلسه لعنتی دیدم که ای کاش نبودم و نمی دیدم...

امیدوارم فقط اون قدر قدرت داشته باشم تا بتونم خودم رو به جایی برای دل خودم برسونم و بعد هم بدون انتظار داشتن از وجود دنیایی دیگر...به راحتی رای آوردن فرهاد دانشجو!!! مهمان ابدی خاک و زمین بشم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:33 توسط همکلاسی |

 

گاهی اوقات از اینکه آدم وظیفه شناسی در امور کاری هستم به شدت به خودم می بالم و گاهی اوقات از خودم می نالم!

می نالم از این جهت که از بس وظیفه شناسم حتی در ۸ روز مرخصی هم وظیفه شناسی من بیشتر از گذشته فعالیت آتشفشانی می کرد و نمی دونم مرخصی بودم و یا دور کار!

اینکه آدم شرایط کاریش رو بپذیره و غرغر نکنه خیلی خوبه اما غرغرها وقتی شروع می شه که بفهمی سیستم حقوق دهی فرق کرده و من که تمام بخشهای مختلف مادی زندگیم رو بر اساس حقوقم مثلن نیازبندی کردم الان به حد انفجار رسیدم!

در صورتیکه به عدم کسب امتیاز لازم برسیم مرحمت می کنند و فقط پایه حقوق را در اختیارمان قرار می دهند! و این یعنی فقط می شه اجاره خونه داد و بس!

حکایت ما هم حکایت مسئول قیف و قیر هست! وقتی قیف هست قیر نیست وقتی قیر هست قیف نیست وقتی هم که قیف و قیر هست مسئول قیف و قیر نیست!

پی نوشت: اون جریان فست فود زنی همچنان ادامه داره ها. بی زحمت نظرات خود را در مورد جدیدترین انواع پیتزاها و فست فودهای جدید و بی تکرار ارائه فرمایید.

خطاب به دوستی که هنگام تعویض ویندوز لپ تاپم بدون اطلاع قبلی حدود ۱۵۰ گیگ از اطلاعاتم رو درو کرد: م ی ک ش م ت!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:5 توسط همکلاسی |



بعد از ظهر زیبایی بود اما مشاهده یک عدد تصادف در تقاطع سمیه - قرنی( حالا حتمن باید بگم کجا بوده؟!) عصرمان را هیجانی کرد! البته درست در لحظه ای که برخورد می خواست انجام بشه صورتم را به سمت راستم چرخوندم تا کمی ذهنم تا رسیدن به خونه حول و حوش این موضوع نگرده...

دو تا موتور سوار با فرهنگ که فرهنگ استفاده از کلاه کاسکت درشان جا افتاده بود حسابی خود و موتورهایشان را در آغوش کشاندند و دلم برای اون بنده خدا که موتور روش افتاد می سوخت...من که از فرط گرسنگی اومدم خونه اما امیدوارم خوب باشه...

...

آدم برای یک لحظه که کلن بیکار می شه و به خاطر حضور در لحظه بعد مجبوره هیچ کاری نکنه برخی افکار به بالاخانه اش مراجعه می کنند که واقعن احساس می کند در تناسخ قبلی با آن افکار زندگی کرده است!

مثلن ایستادن روی پله برقی و منتظر ماندن تا به مقصد رسیدن در این مدت با ذهن من حسابی بازی می کند...امروز روی پله برقی مترو داشتم با خودم فکر می کردم چند تا آدم امروز هم قصر یا غصر قسر در رفته و صبح را از رختخواب بیرون آمده و نمرده اند؟!

واقعن برام سوال هست خب...البته خیلی سوالات دیگر هم در این زمینه ایجاد می شود که از ابراز برخی نکات ذهنم به علت احترام به وقت شما و نظرتان بیان نمی کنم!

...

ایشالا پول دار که شدم می خوام یک فست فروشی راه بندازم در حد خیلی خیلی خوشمزه و اسم در کن...ولی به نظرم اول باید چند تا کشور خارجی برم و دستور پخت پیتزاهاشون رو در بیارم و کلی عکس از پیتزاهاشون بگیرم و توی رستورانم استفاده کنم...

یک فست فود روشنفکرانه که همش نویسندگان و بلاگرها رفت و آمد کنن...حتی شما دوست عزیز!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:56 توسط همکلاسی |

... : پیشنهاد دادم پیشنهاد بدین تا من بنویسم...پیشنهاد مهدا مقبول افتاد و بیشتر درباره شهر هرت جستجو کردم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم به جز اینکه ایران همون شهر هرت هست و بس...

... : بهترین دوستم بعد از شش سال کار کردن به علت برخی کج سلیقگی ها از رسانه اش اخراج شد...

... : اون همکارم که رفته بود مکه و رسمن داشتم حمالی کاراش رو می کردم بالاخره برگشت اما هنوز حمالی کارای اون ادامه داره...احمق تر هم شده از وقتی زن گرفته!

... : بازم برای کنکور ثبت نام کردم اما کو وقت؟!

... : هفته پیش برام اتفاقی افتاد که دو نفری تصمیم گرفتیم از ایران بریم و می ریم حتمن...

... : بیشتر از گذشته از همجنس خودم بدم میاد و بدتر از اون از وطنم و آدمهاش( این توهین به دوستان مجازی نیست...متنفر از عقاید آدمها و فراری از هر گونه همنشینی شدم)

... : توی سفر مشهد فهمیدم این سفر هست که بهت می فهمونه آدم خوب بد هست آدم بد خوب...دقیقن بهم ثابت شد...

... : امروز با چند تا از اهالی رسانه رفتیم و یه کله پاچه حسابی زدیم و بعدش رفتیم سرکار...اون یک ساعت از هزار ساعت خوابی که تا حالا انجام داد! بیشتر بهم حال داد...

... : ترانه "پرتقال من" گلشیفته فراهانی رو گوش کنید...

... : دارم فکر می کنم بعد از این همه مدت دیگه چی می تونم بنویسم اما این سوال رو از هم خودم می پرسم چه لزومی داره همه رو بگم؟

... : سفارت انگلیس بدون خون و خون ریزی کسب شد! اما ای کاش این اتفاق امروز افتاده بود که 9.9.90 هست!

... : اصلن بزرگتر نشدم فقط خیلی ساکت تر شدم و به قول ظریفی که دیشب بهم گفت: " به اندازه مدرکت بزرگ نشدی"!!!

... : ... ... ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 21:21 توسط همکلاسی |

پیشنهاد می شود این بار شما دوستان دنیا مجازی به من پیشنهاد نوشتن درباره یک موضوع را بدهید...

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:41 توسط همکلاسی |

 

البته اسمش ماموریت هست اما برای من خیلی عجیبه...نمی خوام به هیچ یک از قید و بندهای مذهبی و معجزات! هم ربطش بدم...

امشب بعد از ۱۲ سال می رم مشهد...هر چند پیشنهاد خودم به یکی از معاونان وزیر علوم بود که برای گردهماییشون ما خبرنگارها رو هم ببره و فقط ۵ درصد احتمال می دادم قبول کنه که البته پذیرفت!!!

به قول خودمونیها امام رضا طلبیده که برم مشهد...از این بابت یه جوریم...نمی دونم بگم خوشحالم یا نه اما هیجانی که دارم از این خوشحالی خیلی بیشتره...

آخرین بار که رفتم مشهد ماشالا گم شدم! و به زور منو پیدا کردن داداشم اینا!

دو شب مشهد هستم...دوستان بلاگفایی هر کی نذری زیارتی چیزی داره جون نگین بگین بی زحمت...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 9:17 توسط همکلاسی |

 

با اینکه دو سال از فوت یکی از همسایگانمون می گذره اما دیشب باز خواب مراسم تشییع جنازه ش رو دیدم...خوابی که تا ساعت ۷:۲۵ دقیقه صبح سه بار اومد سراغم و من متعجب از اینکه چرا بعد از این همه مدت باید این خواب رو ببینم...

۸صبح با توهمات همون خواب رفتم سرکار و وقتی از پله های مترو اومدم بالا خنکای باد آخرین روزهای مهر حسابی تو پر این همه فکر و گرفتگی ناشی از خواب زدگیم زد تا اینکه رسیدم سر کار و بار...

چندساعت بعد به مامانم زنگ زدم و خواب رو براش گفتم...خوابی که تعبیر داشت و شنیدن خبر فوت دختر همسایمون رو نثارم کرد...

***

این دختر همسایمون که به تازگی فوت کرده پدری داشت که میون ما بچه های محله به "عمو" معروف بود...مغازه کوچیکی دم در خونه ش داشت که همیشه ما فسقلیها پول خورد به دست هله هوله های دهه ۶۰ رو هر روز صبح ازش می خریدیم و وقتی سرویس مدرسه میومد دنبالمون حواسش به ما بود تا یکی یکی بپریم تو سرویس و بریم مدرسه...

سر کوچمون هم چند تا درخت کاشته بود که هنوزم که هنوزه این درختا آب و رنگ دیگه ای به کوچه ما داده...

سال ۸۲ بود که یه روز داشتم می رفتم دانشگاه...توی اتوبوس بودم که دیدم پیرمردی با صورت کف خیابون افتاده و خون از سرش جاری بود...نفهمیدم کیه...شب که اومدم خونه دیدم همین "عمو" بوده که تصادف کرده...یک هفته بعد...وقتی داشتم ساعت ۹ شب میومدم خونه دیدم دم در خونش پلاکاردهای مشکی زدن... "عمو" فوت کرده بود...

***

همسایمون که می گم دیشب خواب تشییع جنازه ش رو می دیدم یه دختر به اسم مریم داشت که وقتی بچه بودیم جفتمون یک سرویس داشتیم برای مدرسه رفتن اما مدرسه هامون یه جا نبود...عجب آقای سرویسی هم داشتیم...سالهای ۶۸ - ۶۹ بود که آقای حبیبی (یک پسر خوش تیپ که هر دختر مدرسه ای شاید آرزوش بود یه همچین آقای سرویسی داشته باشه) با اون پیکان با کلاسش و اون ضبط ماشینش ما رو می برد مدرسه و اگه یه روز آهنگ نمی ذاشت برامون٬ براش زندگی نمی ذاشتیم!!

امروز صبح حسابی یاد مریم که الان مهندس مخابرات شده افتادم...مامان مریم یک زن عینکی و مهربون بود که همیشه دوستش داشتم و بنده خدا دو سال به خاطر سرطان قبل فوت کرد...امروز تو طول ساعات کار کردنم همش به فکر مریم و مامانش و بچگیهامون بودم تا اینکه خبر فوت دختر "عمو" هم بهم رسید...

***

با تمام این احوالاتم...هوای امروز صبحی که اعماق "نگین" نفوذ کرد چنان بود که همون لحظه از خدا خواستم همیشه کره زمین رو همین فصل دوست داشتنیم باقی بمونه...اما حیف که گردش شب و روز باید باشه تا ما بمونیم...از پاییز لذت ببریم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 14:25 توسط همکلاسی |


راستش خیلی دارم سعی می کنم خودم رو کنترل کنم و در عوض آرامش رو جایگزین اما خب کمی سخته...

همیشه از کار کردن با زنها متنفر بودم...به این علت که هیچوقت نتونستم با نسوان جماعت رابطه خوبی برقرار کنم و همین الان که دارم در این مجال مجازی می نویسم خدا رو شکر هیچ دوستی که از جماعت خودمون باشه ندارم...یک دوست دارم که اونم نه بدتر از من همش سرکار هست و صدسال یه بار هم رو می بینیم!

به علت شرایط کاری و اجرایی سردبیر من در محل کار، یک خانوم دختری جانشین ایشون شده و با ما سروکله می زنه...البته هنوز سردبیر ما سرجاشه ولی خب برای اداره امور گروه خبری ما این خانوم جانشین شده...

امروز زد و روی دو تا از خبرای من تکذیبیه اومد که البته خب چون فایل صوتی دارم اتفاق خاصی نمی افته...هر چند امروز من با این خانم نفهم خیلی به خاطر این خبر تکذیب شده بحث کردم و اون احمق و البته من از موضع خودمون پایین نمیومدیم ولی باز یه کاری کرد که بیشتر از روزهای گذشته از خانمها متنفر بشم...

متاسفانه حرف کسی رو که خبرمو تکذیب کرد به جای حرف من قبول کرد و البته به شدت ضایع شد...ولی این کارش بی حرمتی به من بود و نشوندهنده ضعف مدیریتش...

خیلی خلاصه به اتفاقات امروز که می دونم فردا هم ادامه داره اشاره کردم اما نمی دونم چرا واقعن نمی تونم با این خانوما کنار بیام...

طاقت هیچی رو ندارن، طاقت بیست دقیقه سختی کشیدن تو اتوبوس مترو تاکسی و جاهای شلوغ رو ندارن...دوست دارن هر جور که شده با هر توهین توجیه یا توضیحی حرف خودشون رو به کرسی بنشونن...راستش رو بخواین از همه شون خسته ام و بیزار به خاطر مسائلی که ازشون دیدم...دلم میخواد یکی دو روز جایی باشم که از همجنس خودم خبری نباشه اما خب نمی شه...

اضافه کنم که این موضوع رو به همه خانمها تعمیم نمی دم و می دونم بیشترین مخاطبان من دوستای همجنس و عزیزم هستن اما به خاطر جریان امروز چاره ای و مرحمی جز نوشتن ندیدم...

منو ببخشین...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 19:42 توسط همکلاسی |


پاییز شروع شد اما باز هم در دل خودش اتفاقاتی رو تا الان رقم زد که خب بخشی از زندگی شما و من هست و احتمالن هم خواهد بود...اول از همه از آخر شروع می کنم.

آمنه که اهل ماهشهر بود و هنوز هم هست دانشجوی ارشد دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود که هنوزم هست، خبری ازش منتشر کردم که حاکی از برگزاری مراسم ترحیمش بود...هر چند پیکر آمنه امروز یا فردا برای همیشه چهره در نقاب خاک می کشه و الان بند بند وجود خانواده ش داره از هم جدا می شه اما وقتی امروز به راحتی نشسته بودم و به کمک معجزه اینترنت خبرش رو توی دنیای مجازی منتشر می کردم با خودم گفتم چقدر راحت دارم تیتر می زنم و جزئیات فوت رو می گیرم اما خدا فقط می دونه الان مادرش داره چی می کشه...

نوشتن از مرگ شاید به اندازه زحمت آوردن به انگشتان دست باشه اما هیچوقت تصورش و خواستنش برای کسی راحت نیست...

***

از این جریان اختلاس خوشم میاد...دارم حال می کنم که تمام کثافت بازیهای مردم رو می شه...پاییز شروع خوبی داشت از این نظر!...

***

کارشناسی ارشد ارتباطات یزد قبول شدم...البته آزاد! اما نرفتم! کار رو به درس ترجیح دادم! مجبور بودم برای اولین بار کارو ترجیح بدم به درس...چون یه بار یادمه درسو به کار ترجیح دادم و از یه جا عذرم رو خواستن! البته بهتر...اونجا به جای اینکه خبرگزاری ... باشه خبرگزاری نسوان بود...یعنی همه خاله زنک تشریف داشتن به جز من که ماشالا بداخلاق بودم!

البته علت اصلی نرفتنم یزد بود نه کار!

اما خب اگه خدا بخواد از ترم دیگه یه جای دیگه البته اگه باهام کنار بیان دانشجو می شم...خب دلم برای دانشجو شدن تنگ شده...دلم پایان نامه نوشتن دوباره می خواد و خندیدن به استاد و حاضر جوابیهام سر کلاس...

***

دارم دارویی مصرف می کنم که ریسکش بسیار بالاست...از خشکی چشم و لب گرفته تا نخوردن ویتامین آ و احتمال خون دماغ شدن و ریزش مو و قرار نگرفتن مقابل آفتاب و هر گونه لامپ!

خب نگینم دیگه...لازم بود این کارو انجام بدم اما امیدوارم واقعن درمانش بهم جواب بده...

***

زیاد طولانیش نمی کنم...راستی این پ نه پ رو دنبال کنید...پیشنهاد می کنم آخر پستاتون اگه دوست داشتین یه دونه پ نه پ بذارین...حال می ده بعضی وقتا!

***

مردی با نامزدش رفته طلافروشی حلقه بخره، فروشنده می گه برای نامزدی می خواین؟ پ ن پ...سره فیلمبرداری ارباب حلقه ها بودیم، حلقه کم آوردیم مزاحم شما شدیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:5 توسط همکلاسی |

دلم میخواست حالا که اول ماه پاییز هست زودتر از این ساعت آپ کنم اما به هر حال هنوز دقایقی از اول مهر باقیمونده...

عاشقتم پاییز...هر لحظه ش رو می خوام حال کنم هر چند می دونم دارم چرت می گم و خیلی لحظه ها رو واقعن خودمونیم دیگه نمی شه جشن گرفت...اما امیدوارم حال و هوام مثل همیشه به شدت پاییزی بشه...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:33 توسط همکلاسی |

 

گاهی وقتها یا شاید هم بیشتر اوقات اینجا نوشتن حس می خواد بی اینکه برات چند وقت آپ نکردن اهمیتی نداشته باشه...درست مثل امروز من که با حوصله و از سر پر حس بودن و وقت نوشتن داشتن٬ بالاخره دستانم رو به نوشتن در این مجال مجازی تکانی بس دادم!

فرصتی پیش اومد و شمالی رفتیم و اندکی جوونی کردیم...دلم خزر میخواست هر چند خزر اون خزری نبود که توی اردیبهشت دیدمش...بازم می گم جوونی کردیم و با چندتا جوون متاهل رفتیم به دیار شمالیها و چالوسیها٬ هرچند دقیقن یک هفته قبلش اتفاقی افتاد که شاید بخشی از زندگیم تحت تاثیر قرار گرفت اما شاید اون شمال و لحظاتش تقریبن آب سردی بر آتش اون اتفاق...

الان هم با اینکه موضوع برای نوشتن دارم اما نمی دونم از کدومش بنویسم٬ فقط الان حس نوشتنم گل کرده و شاید برام مهم نباشه چی می نویسم...

هم اکنون که در حال نگارشم٬ سرکار تشریف دارم و تلفنهای این خبرگزاری خراب شده قطع شده و نمی شه چهار تا مصاحبه گرفت...الان که دارم می نویسم مامانم اومدن تهران و کنار دوستاش و در خونه "من" دارن حال می کنن...خونه ای که با "سونامی قفل در" ارتباط تنگاتنگی دارد!

هفته دیگه مهمون پاییز هستیم و امروز یعنی شنبه آخرین شنبه آخرین هفته شش ماهه نخست سال هست! تمام حسهای پاییزیم با اینکه بچه زمستونم٬ سراغم اومده و از این بابت خوشحالم...هر چند باخت دیروز پرسپولیس حال ما را اساسن توی قوطی نمود اما خوشحالم یکی از عزیزترین نزدیکانم بالاخره دانشگاه قبول شد و اینکه تصمیم گرفتم عید را تشریف ببرم ترکیه!

هنوز هم برای اومدن روزهای آخر آخر شهریور لحظه شماری می کنم و اگر اون اتفاق بیفته حتمن در یک پست رمز دار حضور شریفتان عرض می کنم ماجرا چیست...

از اطاله نوشتن جلوگیری می کنم و هر چند می دونم در این پست به نکته مهمی اشاره نکردم و عذر خواهی می کنم٬ اما دلم خنک شد که بعد از مدتها نوشتم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:36 توسط همکلاسی |

 

وقتی خوردن بستنی طلای ۲۵۰ هزارتومانی در برج میلاد حرام اعلام می شود٬ آدم دلش می خواهد همین الان سوار یک دربستی بشود و برود به همانجای برج میلاد که بستنی دارد و آن بستنی طلا را بخورد...بی خیال ۲۵۰ هزار تومانش...به کجا بر می خورد مگر؟ وقتی آنقدر رویمان باز می شود که به عزیزترین نزدیکانمان توهین  می کنیم و عین خیالمان نیست...چه کسی به کجایش بر می خورد که برود بستنی ۲۵۰ هزارتومانی بخورد؟

***

این روزها به این فکر می کنم اگر به جای آدم٬ حیوان یا جنبنده ای بهتر از آدم بودم یا حتی نباتی که خاصیتش بیشتر از آدم بودن است٬ بودم(چقدر بودن شد!) چقدر خوب بود...چون دیگر عقل و دل نداشتم و این یعنی کلن بی خیال دنیا...حیف که حیوانم اما ناطق و دوپا...

***

چه کسی می داند حلقه بردگی و بندگی چیست؟

پی نوشت: یک روز شمار دیگر تا انتهای شهریورماه...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 18:49 توسط همکلاسی |

 

گاهی وقتها اون قسمت مغز این بشر یعنی من از احتمالات احمقانه غلیان می کنه و احساس می شه دیگه هیچی تو اون قسمت از سر که بهش می گن مغز باقی نمونده تا با کمک سلولهای خاکستری رنگ پدیده ای به اسم "راه حل" رو تحویل بدن...

و ای کاش یک پدیده دیگر هم به نام"رخت شستن در دل" یا همون استرس خودمون از اتفاقی که افتاده وجود نداشت تا خطوط نامنظم کف دستم این همه نسبت به دوست عزیز یعنی استرس معترض نمی شدند و دست بیچاره یخ نمی کرد و خشک نمی شد...روده های کوچک و بزرگ که هفته به هفته در حال بالا و پایین پریدن از دست این استرس هستند٫ بماند دیگر...

...

محض تغییرات جوی اعمال می شود:

وای عجب شهری، عجب آدم کشی
پـَــ نــه پـَــ ماییم و صدها دلخوشی

پســرانش جملگی فاســد شدند...
پـَــ نــه پـَــ در کار حق وارد شدند...

دختــران اینجا دمـا دم عاشـــق انــــد
پـَــ نــه پـَــ  دنبال درس و کوشش اند

پــهلوانــان وطــن را می کــُـشنــد...
پـَــ نــه پـَــ حلوا و حلوا می کننـد...

مجرم و دزد و فــــراری گشتــه ایـــم..
پـَــ نــه پـَــ  با حوریان بنشسته ایم..

سهم معشوقــانِ اینجـا شد اسیــــد..
پـَــ نــه پـَــ شهزاده با اَسبش رسید..

محض خنده بوده این شعرم همین..
پـَــ نــه پـَــ پاشو بریم زندان اویـن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:47 توسط همکلاسی |